تبليغاتX
دلتنگ تو
امروزم ازاون روزهای بد مسخره است نمیدونم چرا هر چی ضد حاله برا من می رسه

خسته شدم از دوروئی ادمهای اطرافم...از دروغاشون... از اینکه تو رو و به ظاهر

می گن دوستت دارن و در باطن......... یعنی یه جورائی از پشت

خنجر می زنند بدون اینکه بفهمی...خدابا خسته شدم از این همه دورو بازی و فریبکاری

مگه من چقدر تحمل می تونم بکنم ..مگه من چند سالمه

که باید این همه سختی بکشم و ناراحتی روحی داشته باشم

خدایا تا کی صدات کنم ...چرا جوابمو نمی دی

می دونم خیلی ازت دورشدم .. میدونم خیلی بینمون فاصله افتاده

ولی اینم می دونم که اینقدر بزرگ و مهربونی که هیچ وقت تنهام نمی ذاری

خدایا دارم دق می کنم... دلم داره می ترکه از این همه غصه

خدایا دلم برا خودم تنگ شده...خدایا بسه

خسته شدم از این زندگی... دیگه به آخر خط رسیدم

خدا من چه کنم با این همه دلواپسی .. من چه کنم با این دل نازک

هر کسی هم نفسم شد

دست آخر قفسم شد

نمی دونم دیگه چی بگم ولی به قول مریم حیدر زاده:

تو قسمت ما هر چی حیرونیه

مال خطوط روی پیشونیه

و  واقعاٌ این زندگی چیست جز حبابی بر لب دریا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 23:4  توسط علی |