![]() |
![]() |
|
|
یه سوال دارم
به نظر تو تحمل چی سخته تحمل چی اسونه؟ تا حالا بهش فکر کردی؟ انسان خیلی چیزارو میتونه تحمل کنه مثلا دستت بسوزه یا پات بشکنه یکی از فامیلاتو که خیلی دوستش داشتی بمیره این چیزارو میشه تحمل کرد ولی به نظر من یه چیز هست که تحملش خیلی سخته اینکه یه نفرو دوست داشته باشی بهش دل بسته باشی عاشقش باشی و ازش جدا بشی تحمل این خیلی سخته من که میگم اصلا نمیشه ادم خیلی باید قوی باشه که بتونه تحمل کنه انقدر تحملش سخت و سنگینه که کمر فیلو میشکنه ادم یا عاشق نشه یا عاشق شد از عشقش جدا نشه
شاید تو نظر دیگه ای داشته باشی منتظر نظرت هستم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 22:42 توسط علی |
|
|
بهت نمي گم كه دوست دارم ، ولي قسم ميخورم كه دوست دارم
بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت ميدم ، چون همه چيزم تويي نمي خوام كه خوابت رو ببينم ، چون تو خيلي خوش تر از خوابي اگه يه روز چشمات پر اشك شد دونبال يه شونه هستي تا گريه كني ، صدام كن ، قول ميدم اشك هاتو پاك كنم و منم با تو گريه كنم اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشتي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم اگه دنبال خرابي مي گشتي تا نفرت رو در اون دفن كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه وجود توست اگه يه روز صدات كردم كه بهت نياز دارم ، نگو كجايي ، فقط يه لحظه چشماتو ببند و بهم فكر كن ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 14:13 توسط علی |
|
|
از آتش پرسیدم محبت چیست؟گفت از من سوزانتر است....
از گل پرسیدم محبت چیست؟گفت از من زیباتر است.... از شمع پرسیدم محبت چیست؟گفت از من عاشقتر است.... از خود محبت پرسیدم محبت چیست؟گفت نگاهی بیش نیست..... چشم وقتی زیباست که برای اشک باشه اشک وقتی زیباست که برای عشق باشه عشق وقتی زیباست که برای تو باشه تو وقتی قشنگی که برای من باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 14:6 توسط علی |
|
|
سلام . آره بازم منم همون ديوونه هميشگی . يه روزه پائيزی و سرد که همه تو خيابونا تو کوچه ها مشغول کار خود بودن يه ديوونه شل و کور و بی نشونه قدم زنون بی اعتنا به اين و اون از ميون همه گذشت . آدما تو هم ديگه وول می زدن .دنبال خوشبختی بودن.ديوونه تنهای ما دنبال تنهائی بودش. ديوونه می خواست مثه رودخونه جاری بشه .دريا باشه.از موندن و مرداب شدن خلاص بشه. اما چه طور ؟ بايد می رفت ؟؟ نمی ونست ! بايد می موند ؟؟ نه موندنم مردابه خاصيت گندابه . برگای زرد بی ادعا زير پای آدم پرمدعا خرد ميشدن .. له می شدن . ديوونه حيروون ميشدش آخه چرا ؟ حق اون برجا نبود ...... تو همين حال و هوا يهو ديدش چشمی سياه از کنارش ساده گذشت. اولش اون ديوونه بيچاره بی کس و کار فکر کرد مثه همه آدمای درو برش اومده و خوب رد شده . اما اون چشم سياه ديوونه رو دنبال خود اين ور و اونور می کشيد. فهميد که اون آره خودش .. خود خودش چشم سياه بی رياست . معشوقه ديوونه بی ادعاست. آره ... اين همونه که تو بچگی اومد و گفت : کوچولوی قشنگ من خوشبختی ها از آن توست. همونی که با هم ديگه دويديم و يکی شديم هرچی بدی بود تو زمين شکستيم و ساده شديم . درسته که چشم سياه اون خواب و بعدها شکست اما که باز قشنگ من کنار من تنها نشست . تو همين حال و هوا دخترک رويائيه ديوونه بی ادعا نشست روی نيمکت پارک ديوونه هم دور تر از اون يه جانشست . ديوونه دست پاچه بود نمی دونست چی کار کنه که چی بگه که چی نگه . واسه همين ايستاد و حرفی هم نزد منتظر يارش نشست. ديوونه با ديدن چشم سياه ياد قديم افتاره بود . اون موقعه که بچه بود . خونه ای داشت . مادری داشت . يه جان خوش باوری داشت . تو هميت حال و هوا و دختر خوب روياها برگشت و اين ديوونه رو اون گوشه ديد تو نقطه ای به چشم ديوونه رسيد. ديوونه يهو خنده ای رو لبش نشست . اما يهو چشم سياه قشنگ ما برگشت و با اخم زياد پشت به ديوونه نشست. پس چرا اين جوری شدش ؟ چه بد شدش. ديوونه غمگين شدش. يارش باهاش قهر کرده بود. ديوونه رو به حال خود ول کرده بود . اما چرا ؟ نمی دونست !! آره تو بچگی هم چشم سياه قشنگ ما يه بار باهاش قهر کرده بود . تازه حالا ديوونه فهميده بود. خوب دختره چند ساله ديوونه رو نديده بود. از ديوونه ناراحته . آره بايد ميرفت جلو اما که چی بايد ميگفت ؟؟ بايد ميرفت جلو می گفت: قشنگ خوب من تو رو خدا اين جور نکن. بيا با هم آشتی کنيم مثه قديم با هم ديگه بازی کنيم .ديوونه يه فکری کرد .بايد يه چيزی ببره و بده به يارخوبش و دلخوريهارو آب کنه. اما ديونه چيزی نداشت که بده و آشتی کنه مثه قديم با يارخودشادی کنه بازم يه فکر افتاد تو کله اون دست تو يقش کرد و از اون تيکه چوبی سياه بيرون پريد اين اسم يارشه که تو بچگی روی چوب نوشته بود. از اون به بعد به گردن ديوونه افتاده بود. حالا بايد اون و به يارش ميدادو از اون ميخواست آشتی کنه . ديوونه تصميمی گرفت اما تا خواستش بره يهو ديد مردی از اون گوشه رسيد . دختره با ديدنش از جا پريد هر دوتائی از ديدن يکی ديگه خوشحال شدن. عزمشون و جزم کردن و راهی شدن. همين طوری اومدن و از کنار ديوونه زود رد شدن. ديوونه همين طوری ايستاده بود و رفتن اون دوتا رو نگاه ميکرد. رقيبش و از دور ميديد که با يارش نجوا ميکرد. ديوونه اونجا نشست . چيزی نگفت . حرفی نزد. حالا ديگه شب بود . همگی رفته بودن . غير اين ديوونه با يه کلاغ . هر دوتا منتظر و چشم به راه . کلاغ هم تکه چوبی به منقارش گرفته بود . انگاری يار اونم تکه چوب و نخواسته بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 1:4 توسط علی |
|
|
بچه كه بودم ؛ قدر چيزي را وقتي مي فهميدم ؛ كه ازم مي گرفتند . حال نوبت عشق است مي فهمم كه هنوز بچه ام .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 0:55 توسط علی |
|
|
هميشه اين كلمه رو ميشنيدم ... هميشه يه كسايي بود كه بهم بگه چرا تو عشقي نداري ... هميشه بود كسايي كه بگه عشق يعني زندگي .. ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نكردي ... ولي ميدوني عشقم بهم نگفتن اگه اسيره يكي بشي دلت ميسوزه .. بهم نگفتن اگه چشاش نگات كنه انگار تموم جونتو به اتيش ميكشن .. بهم نگفتن اگه تمومه روز رو ببينيش ولي بازم دلتنگش ميشي .بهم نگفتن ممكنه يه روز بذاره بره .. بهم نگفتن .. نگفتن كه تو پشت سرش اشك ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره ... نگفتن تو ديونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه ... نگفتن كه روزگاري ميگذره تو بهونشو ميگيري ... نگفتن اگه اون بره دلتنگه صداش ميشي .. نگفتن تو كوچه ها چشات دنبالش ميگرده .. نگفتن اگه بره .. اگه بره با يه سكه تو دستت دنباله يه تلفن ميگردي تا يه لحظه هم كه شده صداشو بشنوي .... بهم نگفتن .. ! ولي ميدوني بعد ه رفتنت وقتي شكوه ميكردم .. وقتي اشك ميريختم .. وقتي دلتنگت بودم ... وقتي تو رو كم داشتم ... يه كلمه بيشتر بهم نگفتن : عشق اين چيزارم داره ... عشق يعني دور از معشوق بودن .......... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 0:26 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته چهارم مهر 1384 آبان 1388 آذر 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|