![]() |
![]() |
|
|
سلام . آره بازم منم همون ديوونه هميشگی . يه روزه پائيزی و سرد که همه تو خيابونا تو کوچه ها مشغول کار خود بودن يه ديوونه شل و کور و بی نشونه قدم زنون بی اعتنا به اين و اون از ميون همه گذشت . آدما تو هم ديگه وول می زدن .دنبال خوشبختی بودن.ديوونه تنهای ما دنبال تنهائی بودش. ديوونه می خواست مثه رودخونه جاری بشه .دريا باشه.از موندن و مرداب شدن خلاص بشه. اما چه طور ؟ بايد می رفت ؟؟ نمی ونست ! بايد می موند ؟؟ نه موندنم مردابه خاصيت گندابه . برگای زرد بی ادعا زير پای آدم پرمدعا خرد ميشدن .. له می شدن . ديوونه حيروون ميشدش آخه چرا ؟ حق اون برجا نبود ...... تو همين حال و هوا يهو ديدش چشمی سياه از کنارش ساده گذشت. اولش اون ديوونه بيچاره بی کس و کار فکر کرد مثه همه آدمای درو برش اومده و خوب رد شده . اما اون چشم سياه ديوونه رو دنبال خود اين ور و اونور می کشيد. فهميد که اون آره خودش .. خود خودش چشم سياه بی رياست . معشوقه ديوونه بی ادعاست. آره ... اين همونه که تو بچگی اومد و گفت : کوچولوی قشنگ من خوشبختی ها از آن توست. همونی که با هم ديگه دويديم و يکی شديم هرچی بدی بود تو زمين شکستيم و ساده شديم . درسته که چشم سياه اون خواب و بعدها شکست اما که باز قشنگ من کنار من تنها نشست . تو همين حال و هوا دخترک رويائيه ديوونه بی ادعا نشست روی نيمکت پارک ديوونه هم دور تر از اون يه جانشست . ديوونه دست پاچه بود نمی دونست چی کار کنه که چی بگه که چی نگه . واسه همين ايستاد و حرفی هم نزد منتظر يارش نشست. ديوونه با ديدن چشم سياه ياد قديم افتاره بود . اون موقعه که بچه بود . خونه ای داشت . مادری داشت . يه جان خوش باوری داشت . تو هميت حال و هوا و دختر خوب روياها برگشت و اين ديوونه رو اون گوشه ديد تو نقطه ای به چشم ديوونه رسيد. ديوونه يهو خنده ای رو لبش نشست . اما يهو چشم سياه قشنگ ما برگشت و با اخم زياد پشت به ديوونه نشست. پس چرا اين جوری شدش ؟ چه بد شدش. ديوونه غمگين شدش. يارش باهاش قهر کرده بود. ديوونه رو به حال خود ول کرده بود . اما چرا ؟ نمی دونست !! آره تو بچگی هم چشم سياه قشنگ ما يه بار باهاش قهر کرده بود . تازه حالا ديوونه فهميده بود. خوب دختره چند ساله ديوونه رو نديده بود. از ديوونه ناراحته . آره بايد ميرفت جلو اما که چی بايد ميگفت ؟؟ بايد ميرفت جلو می گفت: قشنگ خوب من تو رو خدا اين جور نکن. بيا با هم آشتی کنيم مثه قديم با هم ديگه بازی کنيم .ديوونه يه فکری کرد .بايد يه چيزی ببره و بده به يارخوبش و دلخوريهارو آب کنه. اما ديونه چيزی نداشت که بده و آشتی کنه مثه قديم با يارخودشادی کنه بازم يه فکر افتاد تو کله اون دست تو يقش کرد و از اون تيکه چوبی سياه بيرون پريد اين اسم يارشه که تو بچگی روی چوب نوشته بود. از اون به بعد به گردن ديوونه افتاده بود. حالا بايد اون و به يارش ميدادو از اون ميخواست آشتی کنه . ديوونه تصميمی گرفت اما تا خواستش بره يهو ديد مردی از اون گوشه رسيد . دختره با ديدنش از جا پريد هر دوتائی از ديدن يکی ديگه خوشحال شدن. عزمشون و جزم کردن و راهی شدن. همين طوری اومدن و از کنار ديوونه زود رد شدن. ديوونه همين طوری ايستاده بود و رفتن اون دوتا رو نگاه ميکرد. رقيبش و از دور ميديد که با يارش نجوا ميکرد. ديوونه اونجا نشست . چيزی نگفت . حرفی نزد. حالا ديگه شب بود . همگی رفته بودن . غير اين ديوونه با يه کلاغ . هر دوتا منتظر و چشم به راه . کلاغ هم تکه چوبی به منقارش گرفته بود . انگاری يار اونم تکه چوب و نخواسته بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 1:4 توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آذر 1384 هفته دوم آذر 1384 هفته اوّل آذر 1384 هفته سوم آبان 1384 هفته دوم آبان 1384 هفته چهارم مهر 1384 آبان 1388 آذر 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|